کنگره بزرگ‌داشت شهدای گریوان   

تقدیم به شهدای سبزاندیش گریوان باقافله برگزارکنندگان کنگره‌ی شهدای گریوان دل روانه‌ی گریوان است، هرچند پای را امکان پای‌بوسی‌ بهترینهای این خطه نباشد.بازرگان،عیسی، قهرمان، ایزدنیا، احیاء، عابدی، مدرسی‌فر، علی‌محمد، داوود و... و... و... سلامی از سرارادت دارم خدمت تک‌تک، به‌خون خفتگان گریوان. نارضایتی از برنامه‌های برگزارکنندگان، دلیل محکمی برای عدم حضور وکمک به برگزاری باشکوه مراسم تجلیل ازشهدا نیست. قطعاگریوانیهای مقیم، غیرمقیم و مدعو به پاس رشادتهای فرزندان خویش پنج‌شنبه۱۴/۹/۸۷ مزارشهدای گریوان را گل‌باران خواهندکرد.,
لینک
۱۳۸٧/٩/۱۳ - الیاس پهلوان

   حاجت از درخت بهتریا ازهمنوع   

محکومیت قطع درختان کهنسال به بهانه‌ی مقابله با خرافه‌پرستی
   این اتفاق عصر حاضر را با دو داستان و یا روایت از موضوع نه چندان مشابه به مقایسه بنشینیم. ?- گویند روزی خادم معبدی ناراحت از توسل ودخیلهای مردم به درخت معبد، تیشه برداشته به قصد قطع درخت عزم کرد، شیطان او را دیده گفت: چه می کنی؟ پیربه گفتا که درختی را که مانع عبادت خدای شده ، می خواهم ، نابودکنم . شیطان مانع شد، افاقه نکرد، گلاویز شده کشتی گرفتند. شیطان مغلوب شد و ندا داد که مرا نکش و درخت را هم به حال خود رها کن ، من در عوض شبی یک سکه به تو خواهم داد. خادم پذیرفت و ترک مخاصمه کردند. زین پس تا پنج شب ، شیطان سکه ای زیر سر خادم می گذاشت. شب ششم این جیره را قطع کرده خلف وعده نمود. روز بعد خادم ، بار دگر، تبر برداشته به سراغ، درخت رفت. شیطان برآمد که ای مرد چه می کنی؟ مرد گفت که تو خلف وعده کرده ای ومن درخت را قطع خواهم کرد تا مردم بجای آن ، خدای را پرستش کنند. شیطان مانع شد. دوباره جنگی در گرفت واین بار، شیطان غالب گشت. مرد را سوال شد که چگونه است که آن بارمن غالب و او مغلوب شد، ولی اینبار ، بی هیچ تاملی او برمن چیره شد؟ ندا آمد که آن بار توبرای رضای خدای می جنگیدی و این دفعه برای پول گلاویز شده ای.
?- درزمان خلافت جناب عمر درمدینه جوانی بوده زیبا روی وبه نهایت قشنگ. او گیسوانی داشته که به سلیقه می آراسته و احیانا فرغی میشکافته وشاید ژل می زده که سر آمد جوانان مدینه می شده است. دختران و حتی زنان شیفته ی او شده و ستایشش می کرده  اند. از قضا شبی زنی شعری سروده و در کوچه های مدینه به آوازمی خوانده و در وصف حال جوان و دل باختگی خویش  زمزمه هائی داشته است. خبر به گوش حضرت خلیفه می رسد، جوان را خواسته موضوع را بیان می کند، جوان عرضه می دارد که گناه من چیست؟ این زیبائی را خدا عطا فرموده ومرا خطائی سر نزده است. جناب عمر می فرمایند به هر صورت ، خوشگلی تو مایه ی دردسر شده وباید کاری کرد. امر می فرمایند، باید موهایت را تراشیده وخود را زشت بنائی تا مشکل برطرف شود. امر اجرا می شود، ولی تغییری در خواسته ی جماعت زیبا طلب رخ نمی دهد. تصمیم می گیرند او را از مدینه به بصره تبعید نمایند. بعد یک سالی مادر پسر زیبا، حضرت خلیفه را در رکاب پسران خویش در خیابانهای مدینه می بیند. به او عارض شده خطاب می کند که آیا این انصاف است که تو با پسرانت به راحتی وخوشحال در شهر راه بروی ومن را از نعمت پسر محروم سازی؟ جواب خلیفه این است که پسران من مایه ی فساد نشده اند ولی پسر تو نظم را برهم زده بود. مادر بی نوا می گوید اینکه تقصیر پسر من نبوده. اوبه دنبال کسی نرفته وخطائی مرتکب نشده است. شکایت مادر افاقه کرده، پسر را از تبعید برمی گردانند.

  این داستان ها فقط به جهت بعضی شباهت ها به دستور جناب مدیرکل بیان شد ولی مزید اطلاع عرض می کنم که در جاهائی که مردم نخی وگره ای به درختی بسته اند، نظیر آنچه در سرچشمه گریوان در یک ارتباط زیبای مردم با ارس های چندصدساله اتفاق می افتد، قصد چیزی نیست که تصور خرافه از آن برود. درثانی اگر قصد واقعی خرافه زدائی باشد باید مردم را جیره خواری دورکرده وشخصیت آن ها را خردنکرد.مردمی که درهرسفر به دنبال مسولی بدوند و برای برآورده شده حاجتهای قانونی خویش هر ذلتی را مجبوربه پذیرش باشندبهتر نیست که به درخت بی آذار وسودمندپناه برند؟

 

لینک
۱۳۸٧/٩/٢ - الیاس پهلوان