عیدگاه(1)   

نی‌لبک حاج مصرخان
   در یک لحظه حرف دوست محترمی مرا به دوران کودکی برد. او با همه‌ی اعتقادی که به مذهب و دین دارد و شاهدم که واجبات را انجام داده و ترک محرمات می‌کند؛ می‌گوید: از روزی که ما رقص را در گیلان از دست دادیم، مشکلات روحی و جسمی زیادی پیدا کردیم. همین حرف کافی است،مرا - که شاید فقط یک عید و تنها یک عیدگاه را سایه وار به خاطر دارم- آهسته و آرام به  جلوی منزل مرحوم حاج صفی‌خان ببرد. در این جا خیلی‌ها هستند که شاید امروز نیستند؛ ولی من فقط یک خانم جوان را می‌بینم. اما به یاد ندارم  او که بعدها منزل همسرش روبروی عیدگاهمی‌شود؛ ازدواج کرده یا نه؟ دختران و زنان زیادی دایره‌وار می‌چرخند. من الان هیچ نمی بینم جز او. انبوه جمعیت در یک فضای نسبتا کوچک و باریک می چرخند که آن روز بی‌هیچ واهمه‌ای رقص گفته می‌شد.از این گردونه بعضی عرق کنان و نفس‌زنان بیرون می روند و برخی دیگر وارد می‌شوند. من هنوز با ساعت آشنائی نداشته و نیازی هم ندارم که بدانم چند ساعت است رقص ادامه دارد. بچه‌ی ممیزی نیستم و در نگاهم به خیل زنان و دختران هیچ شبه‌ی شرعی وجود ندارد. فقط از نظم و حرکان هماهنگ با قوشمه‌ی محلی که به نظرم چوپان یا چوپانان محلی می نوازند؛ لذت می‌برم. قشمه را خیلی‌ها می‌زنند. ولی نی‌لبک را فقط از لب‌های حاج مصر دائی شنیده ام. صدای نی او نه من و دیگران که خیلی از گوسفندان را به وجد آورده است. گوسفندهای بره‌دنبال بهاری از لابلای بوته‌های زرک و از دیمه‌زارهای قارگتران گذشته به شاه‌جو رسیده‌اند. بره‌ی سفیدپنجاه روزه، بازی‌گوشی می‌کند ولی مادر سر را به شاه جوی رسانده منتظر دستور چوپان است. مصرخان گرم جمع‌آوری تراشه‌ها از سیل‌گاه است که چای خان‌نارسه را بار بگذارد. میش آله که زایمان چهارم را هم به سلامت داشته، روی برگردانده همچنان منتظر است که فرمان صادر شود. مصرخان نزدیک شاه‌جوی که رسید؛ چوب‌ها را کنار تخته سنگ بزرگ انداخته، نی‌لبک را از بغل خلته‌ی نون درون توبره بر داشته؛ با نوای خوش می‌فرمایند: ای بندگان خوب خدای، رو به سوی این نهر باصفا کرده هر آن‌چه دوست دارید از آن بنوشید. میش‌آله با حمد خدای لب ترکرده، پوزه به جائی می‌برد که انگار ریگ‌های درخشان را می خواهد ببلعد. تکه‌ی یقه‌دکمه دار که ریشش به زمین رسیده، مغرور و سر مست، پیش از همه خود را لب جوی رسانده و آب خورده است؛ با صدای نی مصرخان، باز هم ادامه داد و آب شفاف روی شن‌های رنگارنگ شاجو را پمپاژ کرده به خال‌گاه سمت چپ می‌فرستد.
 نمی‌دانم حاج مصرخان که امروز داغ شهید دارد و رنج بیماری به تن، آیا نی‌لبک‌اش را فراموش کرده یا به همراه کیسه‌ی داروهایش، به مجالس می‌برد ؟ نی‌لبک مصرخان نه در عیدگاه آن روز فراموش شده و نه آنگاه که در عروسی آشنایان،وقتی مادرش یوخه می‌پوخت  او فلود می‌زد. چه حکایت‌ها که ندارد این نی. بشنواز نی چون حکایت می‌کند از جدائی‌ها شکایت می کند... باز قصه‌ی آینه وسط و راه پیش رو شد. من از اصل گریوان جدا افتاده‌ام. قدری به اختیار و بخشی بی‌اختیار.
   و اما آن رقص که ماند برای بعد...

لینک
۱۳۸٩/۱/۱۱ - الیاس پهلوان

   خاطرات چارشنبه   

آئینه‌ی وسط
   می‌گویند؛ شرکت‌های پیش‌رو، آئینه وسط خودروهای خود را برداشته، و مدعی هستند؛ که قصد ندارند؛ به عقب نگاه کنند؛ بلکه مقصد و نگاهشان به آینده و رو به جلوست. با واکاوی ذهنیات خویش؛برعکس این بیان یا اقدام سمبلیک؛ غالب نوشته‌هایم با استفاده از آئینه‌های بغل و وسط بوده؛ و در هر مورد که قصدی برای ذکر خواسته‌ای بوده؛ خواسته و ناخواسته، از گذشته یادی شده است.
  امروز با این‌که فرصت اندکی به دست آمد، تا شرحی برحال و احوال، تغییر نیافته‌ی خویش در فصل تغییرات، داشته باشم باز هم؛ ذهنیات هفته‌ی آخر سال رهایم نمی‌کند. آخه ما هم به سن وسال کودکی و نوجوانی در دیار خود سر و سامانی داشتیم. رسم ورسومی و فرهنگی منحصر به فرد داشتیم. آخر چارشنبه‌ی ما با چهار شنبه‌سوری نسل امروز فاصله بسیار دارد. جرجرهائی که خیلی سریع شعله‌ور می‌شدند؛ از روزها و شاید هم از ماه‌ها پیش تدارک شده در باربند دروازه انبار می شد.خلته‌ی بچه‌ها به حدی کوچک دوخته می‌شد که غیر از سکه چیز دیگری جا نداشته باشد. شب چارشنبه بچه‌ها به پشت بام‌ها رفته و خلته‌ی خود را از بوخوری خانه‌ی همسایه‌ها و آشناها به پائین انداخته و صدا می‌زند که: خله خله، خلتم به، دامدک کولتمه به. همسایه و قوم و خویش، مبلغی پول و یا هدیه‌ای دیگر، درون خلته گذاشته و می گوید که بکش بالا.بعضی وقت‌ها صاحب خانه شیطنتی کرده و به جای هدیه یا همراه آن،ذغال یا آتش برافروخته ای را درون خلته‌اش می‌گذاشتند.
  آتش چارشنبه‌سوری هم از قبل با ( با معذرت و کسب اجازه از دوستان منابع طبیعی و یا جنگلبانی آن روز) تدارک جرجرها و یوشان‌ها، در کوچه و یا حیاط‌های بزرگ آن روز برپا می‌شد. همه از پیر و جوان، عروس و داماد، از روی آتش پریده؛ می‌گفتند: چله چخده، بهار گلده، گاورنچله نهار گلده.
  وقتی از آئینه وسط به این بخش از تاریخ خود حداقل در گریوان رو می‌کنم. چشم اینه برداشته به جلو که نگاه می‌کنم؛ رفتار جوانان امروزی برایم توجیه پذیر می شود. اگر قرار باشد که جوان امروز هم به سنت‌های نیاکان پای‌بند باشد که ظاهرا هست؛ باید در کجا آتشی برافروزد که خسارات آن کمتر از مواد منفجره‌ی مورد استفاده‌ی امروزی او باشد؟ هیزم‌های مورد اشاره‌ی بالا مثل جرجر و یوشان و توپه گینه و...سریع آتش گرفته و به‌زودی هم خاموش می شوند. اولا بچه‌های امروزی نه دست‌رسی به این‌ها دارند ونه صلاح است که این بوته‌ها را از کوه و دشت‌های فقیر شده‌ی این سال‌ها کنده و به شهر و روستای خود بیاورند. آسفالت‌های نیم‌بند پیمان‌کاران شهرداری هم تاب و توان آتش هیچ هیزمی را ندارند. پس نتیجه آن می شود که این گونه خواسته‌ها به‌روز شده و با تکنولوژی روز درآمیخته؛ و موقعیتی را می سازند که آن شب تا ساعت 30/12که من بیدار بودم، خاطرات زمان جبهه‌ی و جنگ را برایم، تداعی کنند. شدت این انفجارها و تداوم و تکرار هریک از آن‌ها به‌حدی بود که نگران بودم نکند؛ صبح خبرهای ناگوار دور از انتظاری را بشنوم.
 بازم این آینه وسط رهایم نمی‌کند هرچند که جلوئی‌ها حرکت کرده و مجبورم به پیش روم.

لینک
۱۳۸٩/۱/٧ - الیاس پهلوان