به بهانه‌ی خاطرات   

بازم سالوک

     مدت‌ها و شاید سال‌هاست که به دنبال اینم که از حرف یا حرف‌هائی از گذشته، خصوصا کودک‌هایش بشنوم. سالوک بهانه‌ای شد تا بپرسم، چرا این قدر از سالوک می گوئی و می نویسی.بهانه‌ها زیاد بود ولی بعد از کلی طفره رفتن  حاضر شد که بگوید چرا این‌قدر از سالوک می گوید. اول که در لفظ سالوک حرف و حدیث‌ها  داشت. آن‌را  واژه‌ی عرفانی  می‌دانست. برای توجیه آن قصه‌های مردم  منطقه را شاهد می‌آورد، که عده ای معتقدند؛ روزی حضرت علی (ع) نهاری را بر روی قله ی سالوک میل فرموده، باقی‌‌مانده‌ی آبش را به سمت گریوان ریخته و ته سفره‌اش را به سمت جنوب یا اسفرائین تکان داده است. توجیه آن‌که آب در شمال سالوک و در گریوان فراوان است و غله و گندم در اسفرایین بهتر به‌عمل می‌آید.
  همچنین آورده‌اند که مردم رختیان می‌گویند ما هرکجا باشیم، باید به سمت سالوک نماز بخوانیم. قبله‌ی رختیان سالوک است.و در نقلی دیگر که از قضا مربوط به رختیان و سالوک بوده؛ آورده‌اند: یکی از اهالی رختیان که برای گریوانی‌های کار می کرده‌، به قصد ذبح گوسفند در منطقه‌ی چهاربرج اسفرائین{( گریوانی‌ها سال‌ها پیش قشلاقشان دامنه‌های جنوبی سالوک در منطقه‌ی بخش 5 بجنورد یا همان اسفرائین بوده است(اسفراین یا میان‌آباد= برای میان‌آباد و باباقدرت هم نقل‌هائی دارد که شاید بعدا بیان کند)} سر حیوون را به سمت سالوک می گیرد. ارباب دویده می گوید: زود سرش را برگردان، در جواب می‌گوید: درست می‌برم، به سمت کوه گرفته‌ام.
  بحث  فبله آمد، راوی اشعار می دارد،  گریوانی‌ها، سال‌ها پیش دورنمای قبله‌ی خویش را دیمه‌زارهای "قره برن" قرار داده بودند، اما بعد از انقلاب(شاید هم  از زمانی‌که دیم‌‌‌‌‌کاری در قره برن  و بقیه دامنه های مرتفع ور افتاد) خصوصا در سال‌های اخیر کمی راست‌روی کرده و فبله‌شان را به سالوک نزدیک‌تر کرده‌اند.
    بچه که بودم می دیدم در بجنورد و گریوان، بزرگ‌ترها بیشتر پشت به در ورودی و کاملا مستقیم، نماز می‌گزارند. اما از وقتی ما نماز خوان شدیم. هر جا می‌ریم با درجاتی متفاوت، از جنوب منحرف می‌شویم. این در صورتی است که بجنوردی ها هنوز راه مسقیم قبله‌ی رو به گریوان خود را دارند.
 راوی وقتی نیک می‌نگرد؛ عقبه‌ی ذهنی و کلیک بیش از حد  بر روی دیو سپید گریوان را  ریشه در عقده‌های کودکی می‌داند. کودک دهه‌های 40 و 50، دوست داشت؛ مثل بقیه‌ی محصلین جند باری تابستان به بهانه‌ی آوردن هیزم بخاری و یا بوته برای تنور به دامنه‌های سالوک برود؛ اما پدر او را به کارهای کوچک و بی‌مقدر مثل چراندن یک قاطر و یا چند گوسفند می‌فرستاد ولی حاضر به همراهی او با هم‌سالانش نبود.
(امید که بقیه ادامه یابد)

لینک
۱۳۸٩/٤/٢٤ - الیاس پهلوان

   جام جهانی فوتبال   

جش‌واره‌ی جهانی
  با همه‌ی بی‌اطلاعی از علم و عالم فوتبال، مسابقات مهم و پخش مستقیم، را می بینم. با همین اندازه و به مقداری که سیمای خودی تشخیص داده و در اختیار ما بی‌بشقاب‌ها هم که می گذارد؛ غیر از زیبائی‌های فوتبال، این جام، یک جشن‌واره‌ی، جهانی است که در مدت کمتر از یک ماه مردم روی زمین، با هم به شادی برخاسته‌اند. واقعا فوتبال زندگی است. همچون زندگی جوامع مختلف، دارای شادی و غم، صاحبان پیروزی و شکست، رقابت و رفاقت و... است. قبلا اشاره‌ای داشتم به گفتاری از یک دوست که می‌گفت: ما مراسم شادی و جشن‌های خوبی داشتیم در گیلان که بعد انقلاب از بین رفت و یاکم‌رنگ شده و شاید هم زیر زمینی گردیده است. این دوست که خیلی هم " اخلاقی" است، هفته‌ی قبل ، برای مراسم شهدای روستایشان، رنج سفر 30 ساعت با اتوبوس را بر خود هموار کرده و با انرژی تمام به رشت رفت و برگشت.‌ ایشان قطعا اگر مراسم شادی هم در محل‌شان می‌بود، همین کار را می‌کرد یا نه؟ نمی دانم. ولی من خودم متاسفانه اکثر تعزیه‌های محل خودمان را شرکت کرده‌ام؛ اما تقریبا غالب عروسی‌ها را خیر. جمیع این برخوردها را در اکثر مردم دور وبر خود می‌بینیم. نتیجه‌ی آن‌ها هم کاملا روشن و آشکار است. سیر صعودی ناراحتی‌های روحی و روانی. واقعا این جشن‌واره‌ی جهانی و موارد مشابه را موقعیتی برای ارتقاء جسم و جان( همان روان و روح) خود قرار داده و از آن‌ها بهره‌ی لازم را برای به‌زیستن خود و جامعه‌مان ببریم.

لینک
۱۳۸٩/٤/۸ - الیاس پهلوان