ميهمان بختگان   

درمیهمان نوازی ماتشکیک کردند
      درچندسالی که ازخداعمرگرفته بودبه اندازه امشب هیجان نداشت .مدام حرفهای رئیس راتکرارمی کردکه :امسال با تغییراتی که درآب وهوابوجودآمده انتظارسفرخوشی راداریم.سرگروهها به اعضای فلامینگواعلام کنندکه قبل ازسپیده دم حرکت خواهیم کرد.اوکه اولین سفررادرجمع خانواده ویاران می خواست تجربه کند؛شنیده ها رادررویاهایش می برد.همه درحال استراحت ولی اوبه داستانهای پدردرموردایران فکرمی کرد.... هنوزرویاهای پرطلا به پایان نرسیده ؛شفق نمایان شدوفرمان کوچ رسید.باهمه توان جوانیش بایدنظم حاکم رارعایت کرده درمیان دسته حرکت می کرد.گرم پرواز ؛نمی شدفهمیدکه چه مسافت وچه مدت است که درراهندولی هنوزاستراحتی آغازنشده؛ جارچیان کاروان خبردادند؛که آنچه زیربال مشاهده می کنیدقلمروایران است.مناطق زیبای زیادی خواهیددیدولی مقصدمابختگان است ... مسافرین بساط بگسترانیدند.هرخانواده ودوستان نزدیک ؛دریک دسته ؛محلی ازحاشیه دریاچه رامسکن گزیدند.فلامینگوی جوان بیش ازآنکه درتدارک مسکن باشدبه وارسی منطقه وبازیگوشی وقت می گذراند.روزگاربروفق مرادبود.آرامش برقرارشدوفرصت باروری فرارسید.باروران به فراخورحال درفکرتکثیر نسل تولک رفتند.راویان اخبارازبگوی عده ای ؛ازسدسازی وآبگیری آن درموافقت ومخالفت خبرهامی آوردند.کهنسالان فلامینگوهارادلشوره بوداماازبیان خطرعاجزمانده بودند.کارازکارگذشته بود.بایددوره زایش وپرورش را به هرنحوشده سپری می کردند.جوجه های سفید یکی پس ازدیگری سرازتخم بیرون کرده زیربال مادرجای می گرفتند.فلامینگوهای پدردرحین آوردن غذای جوجکان خطرافزایش غلظت نمک رامی دیدندولی برای رعایت حال بچه هاهیچ نمی گفتند.پرطلاهرازگاهی به پچ پچ پدربابقیه مشکوک می شدولی تشخیص نمی دادکه بحث چیست وخطرکدام است.روزهاپرطلاباخواهرتازه متولدوبقیه بچه هابه کوشه وکناردریاچه می رفتندوبرمی گشتند.دریکی ازروزهابچه همسایه کمی دورترپایش درباتلاق گیرکردکه اونجاتش دادوسرش دادزدکه مگرجاقطع بودکه به اینجارفتی ؟کم شدن آب رودخانه (رودخانه که چه عرض کنم ؛جوی آب )منتهی به گوشه شمالی دریاچه رادرعرض همین چندروزدیده بودولی به علتش متمرکزنشده بود.به هرزحمتی بودگردن لاکی بچه آشیانه بغلی رانجات دادولی ازفردای آن روزاوراباخودبه گردش نبرد.چندروزی ازاین واقعه گذشت دریک روزآفتابی هموچون روزهای دیگرولی بانسیمی ملایم ازخواب بیدارشده بادسته ای ازبچه های کوچک نوک طلاکهدرقدوقواره خودش بودبه دنبال صید رفتند.درمیانه راه نوک طلاگفت :پرطلافکرمی کنم حرارت هوابیش ازروزهای دیگه است نه؟ شایدمن بالم یه خورده سوزش برداشته بریم پایین بچه هابرسنددرگوشه هارا بریم.همان شدکه گفتند.روزمین پاهاشون خیس می شد.ایتادندتاهمه بچه هانزدیک شدند.پرطلاهمیطورکه به آمدن بچه فلامینگوهاخیره شده بوددیدپایش بیرون آب است. خیلی سخت بودکه باورکنددرعرض چندثانیه آبی که حداقل به قوزک پا می رسیدبه آنی ناپدیدشد.پرطلاونوک طلا درکمال ناباوری دیدندتعدادی ازبچه هابه زمین افتادند.زمین؟مگراینجازمین بود؟دریاچه شد؟به بالاسرآن دونرسیده سه تادیگررادرحال قش وضعف مشاهده کردند.زیربال بچه فلامینگوهاراگرفتند.حالی برای حرکت نمانده بود.درتعجب که چه اتفاقی افتاده؟روبه سمت آب دریاچه کرده می بینندکه گویی آب بختگان به جویی سرازیرشده باشیب تنددرحرکت است.آب به دوردست وخشکی درحال بزرگ شدن.نوک طلاگفت یکی ازمابه دنبال کمک برویم .پرطلا:آخه تابرگردیم بچه هامی میرند.پس چه کارکنیم؟ سعی کنیم به کمک بچه های دیگر ایناروبه آب برسانیم.چطور؟آب حرکت کرده دورمی شود.وضع داشت بدترمی شد.چندتای دیگرهم حالشان بدشده.کاری نمی توانندبکنندهی به بالاسرآین وآن سرمی زنند.قلامینگوهای جوان خواستندکه یکی شونوزیرسایه شون بیارند.سایه کجابودآفتاب عمودمی تابید.کم کم داشت حال نوک طلا هم منقلب می شد.لبها (همن نوکها،وقت گیرآوردین تواین جیزگرما)خشکیده ،زبانهای درحال نفس نفس به کام (بله بابا به منقار خوب شد.تودعواملانقطی شدی؟)چسبیده حال حرف زدن نبود.تلاشها بی ثمر بودولی مگرمی شودایستاه مردن راتماشاکرد؟پرطلاهرچه جیز وپرمی زد،خفته ای رابیدارنمی توانست.روکردبه نوک طلاکه بگویدپس زودی بروبزرگتراروخبرکن دیدچشای اویکی آلبالومی چیندودیگری درجعبه می گذارد.ناامیدی براوغلبه می کردکه گفت :لااقل برم یه خورده آب بیارم به نوک طلاوبعضیا بدم به حال بیان تابریم دنبال کمک.خواست پروازکنددیدمثل اینکه برای خودش هم حالی نماند.دوان دوان به سمت آب رفت.باآن همه زحمت هرچه می رفت انگاری آب فراری ترمی شد.باهرقدم سنگین وسنگین تر می شد.نمکهای مانده ازآب، اول به پاها وبعد به دستها(بازم درسته همان بالها ،اینقدرگیرندین وقت تنگه ،شایدنشه دورباره بخونم وغلط گیری کنم.همش فی البداهه وتصویر گری است ،وقت ویراستاری نمانده.)چسبیده ونمی توانست ،خودرا اززمین (حالادیگه نمی تونین گیربدین چون واقعا زمین شده .خیلی که بخایین می تونین بگین کویروبیابان.اینجاست که آقای محمددرویش خواهندگفت :ماخواستیم مهاربیابان زایی نه بیابان زایی)بلندکند.وضع عجیبی بوددریک آن پرطلاخاطرات خوش گذشته را مرورکرد.چی فکرمی کردیم چه شد؟روءیاهامان چی می شود.ازاینجاخوشمان آمده ،قصد ماندن وتشکیل خانواده راداشتیم.این چه بلایی بود.اتفاقی بود؟قابل پیش بینی نبود؟اگه من جوان وخام بودم ،رئیس که ادعاهایی داشت ومی گفت چندسال به انجاآمده وبرگشته ،حتی بچه های زیادی را دراینجاپرورش داده وبه جاهای دیگرکوچشان داده چرامارابه این جهنم دره آورده؟راستی حالاخودش کجاست...
لینک
۱۳۸٦/٥/۳٠ - الیاس پهلوان