برای سالوک

داستان واقعی از گفته های یک پیش کسوت

نویسنده : اسماعیل سالاریان

بچه که بودم دفترچه های مشقم را تا پرمی شدند می دادم به دائی حاج غلامحسین مغازه دار نزدیک خانه مان ودرعوض مقداری تنقلات می گرفتم . دفتری که جلدش پلاستیکی نبود. حاج دائی ورقهای دفترچه ها را جدا می کرد و به شکل قیف درمی آورد و تویش چیزی می ریخت ودست مردم می داد.

بچه که بودم مادربا یک سبد پارچه ای دست بافت خودش به کوچه بزرگ ده می رفت. پیاز، گوشت، میوه، ودیگرمایحتاج را که توی پاکتهای کلفت کاغذی بودند می خرید ودرهمان سبد می ریخت وبه خانه می آورد.

وقتی گوشت ، سیب ، وپیازخورده می شد مادرپاکتها را در تنورمی انداخت. تنوری که سالهای سال بود بویش درکوچه ها نمی پیچد.

بچه که بودم محله های روستای گریوان (دربخش مرکزی بجنورد) آب لوله کشی نداشتند. آب را با کوزه یا دلوئی ازجنس جیرتوسط خر واسب ازچشمه می آوردند.

بچه که بودم هندوانه ، خربزه ، خیار، انگوراسفراین وتوت فیروزه رادرخورجینی بارالاغی کرده ودرکوچه ها می فروختند. هربارهندوانه یا خربزه وخیارمی خریدیم . هندوانه وخربزه و خیار را می خوردیم وازتخمه آنها بعنوان تنقلات استفاده می کردیم وپوستش را به گوسفند ها وگاوها می دادیم.

بچه که بودم سرسفره هرچه قابل خوردن بود را می خوردیم ودرپایان با قاشق به جان قابلمه مسی و روحی می افتادم وپلوهای ته گرفته را خرت وخرت تا آخرین دانه می تراشیدم. مادرکه ازاین سر و صدا حوصله اش سرمی رفت می گفت بچه جان قابلمه را سوراخ کن بینداز گردنت.

بچه که بودم اگر گوشه ای ازنان صبحانه خمیر بود روی چراغ والور یا بخاری آتشی برشته می کردم و کرپ کرپ می خوردم وبا صدای کرپ کرپش کلی حال می کردم. برایم جالب بود اگرفرد دیگری ازاعضای خانواده نان برشته را می خورد، صدای کرپ کرپش با صدای کرپ کرپ من فرق می کرد. هر چه سعی می کردم نمی توانستم آن صدا را از نان خوردن خودم دربیاورم. برایم معما شده بود. بعدها فهمیدم درآوردن این صدا امکان ندارد. چون صدای کرپ کرپ خودم را بدون واسطه از گوش خودم می شنیدم وصدای کرپ کرپ دیگران که ازدهانشان درمی آمد وارد فضا می شد وبعد به گوش کم شنوای من می رسید.

یاد بچگی بخیر چه دغدغه ها و دلخوشی هائی داشتیم.

بچه که بودم حیاط خانه ها خاکی بود واکثرا مرغ وخروسی در خانه داشتند. ته سفره اگرچیزی می ماند سهم مرغ وخروس و جوجه ها بود.

هرچه فکرمی کنم یادم نمی آید که سطل زباله ای بوده باشد. اصلا زباله ای نبود. شاید استخوان قلم یا کله پاچه ای، حتی از قسمتی ازاستخوان مفصل بعنوان اسباب بازی بنام بجول استفاده می کردیم . اگرپوست گردو یا بادامی بود که آن هم سرازتنور درمی آورد.

دلم به حال بچه های امروزی می سوزد. آجیلشان با آجیل بچگی ما خیلی فرق دارد.

خدا رحمت کند مادربزرگ هایم را. مادربزرگ مادریم که وضع زندگی نسبتا خوبی داشت ومنزلشان ازما فاصله زیادی داشت هرچند وقت یکباردیدنشان می رفتیم . یک مشت تخمه خربزه، تخمه کدو، مغز گردو، بادام ، برگه زردآلو ، توت خشک و .... بهمان می داد. بعضی وقتها هم گندم برشته با کنجد وشاهدانه . وگاهی هم ذرت بوداده با سنجد ونخود وکشمش .

کم کم بزرگ شدم ، پاکتهای کاغذی شدند پاکت پلاستیکی . عجب چیزمحکمی بودند . پاره نمی شدند. خیس نمی خوردند. کار دست آدم نمی دادند.

بزرگترشدم پاکتهای پلاستیکی دسته دارشدند. جل الخالق، چند تا شان را می شد با هم حمل کرد ولازم نبود بغلشان کنیم.

 بازهم بزرگترشدم . روی پاکتهای پلاستیکی دسته دارعکس و نوشته هم چاپ کردند.

مادراین پاکتها را دور نمی انداخت می گفت به درد می خورند. نمی دانم چراحوصله مان ازدست این پاکتها سرمی رفت. زیاد می شدند نمی دانستیم چکارشان بکنیم. فکرمی کردیم روزی به درد می خورند.

خیلی که بزرگ شدم رفتم دانشگاه ، توی سلف سرویس دانشگاه برای اولین باربشقاب ولیوان یک بارمصرف دیدم وکلی حال کردم. چند عدد ازآنها رادرهنگام تعطیلات با خود به روستا بردم . مادربازهم فکرمی کرد این بشقابها به درد می خورند. آنها را هم دور نمی انداخت.

هی من بزرگ شدم ورفتم سرکاروهی ظروف پلاستیکی آمدند هی من بزرگ شدم وهی نوشابه ها وآب میوه ها رفتند توی قوطی آلومینیم وبطریها پلاستیکی . هی من بزرگ شدم وهی پفک آمد هی من بزرگ شدم وهی چیپس آمد، کرانچی آمد، ژله آمد ، ژل آمد، حنا وسدر رفت شامپو و رنگ موآمد، شانه های چوبی رفتند برس وشانه پلاستیکی آمد، حصیر،جاجیم،گلیم وپالاس رفت ، پلاستیک وموکت آمد. بادبزن نخل رفت بادبزن پلاستیکی آمد. چسب سریشم رفت چسب دوقلوآمد.

ماست، دوغ، کره ، مربا ، ماهی، میگو، سبزی تازه وخشک، آب میوه، شربت، نان، ماکارونی ، دارو، کوفت، زهرمار، هرچه بود رفت توی این ظرفهای فلزی وپلاستیکی .

آب، آب!!، آب هم رفت توی بطری پلاستیکی . سفره یکبار مصرف!!! سفره که درفرهنگ ما عزت واحترامی دارد شد پلاستیکی و یکبار مصرف. قبلا می گفتند فلانی سر سفره پدرش نان خورده یعنی آدم درستی است. حالا بیا وببین حال روز کسی را که نان سرسفره یکبارمصرف می خورد.

یک باررفته بودیم کوه پیمایی به ارتفاعات سالوک درجنوب بجنورد، مردم تا آنجا که با ماشین می شد آمده بودند (محمد اپو،محلی بعدازروستای رختیان) وتا می شد زباله وپلاستیک ریخته بودند. این سفره های یک بارمصرف را برای اولین بارآنجا دیدم. پلاستیک نازک و بزرگی به رنگ پیراهن تیم ملی آرژانتین بود، آبی آسمانی راه راه. سفره توی درخت اورس (آرچه) گیرکرده بود. جگرمان خون شد تا درخت را از شرش نجات دادیم.

زیردرخت اورس هم کلی ظروف یکبارمصرف فلزی ، پلاستیکی شیشه ای و یونولیتی بود. یونولیت را می گویند هرگزدرطبیعت جذب نمی شود هرچند حداقل زمان لازم برای جذب مواد شیشه ، فلز، پلاستیک درطبیعت 300 سال است!!.

 

/ 2 نظر / 8 بازدید
آرش

http://hamedaaniaan.persianblog.ir/post/61/

سید مبین عسگری

با سلام و تبریک سال نو به شما و تبریک دوم به خاطر وبلاگ مفید و زیبای شما , موضوع تحقیق و فعالیت شما قابل تحسین است در صورت تمایل میتوانید آدرس وبلاگ سازمان عشایر گیلان را لینک کنید و از بکر ترین و رویایی ترین مناطق ییلاقی ایران در گیلان با خبر شوید سالانه بسیاری از گردشگران خارجی برای دیدن این مناظر به استان می آیند این در حالی است که مردم ایران ما اطلاعات کافی در این خصوص را ندارند و این مکان ها را نمی شناسند.با تشکر.www.ashayeregilan.persianblog.ir